|
يالطيف |
|
|
سلام امروز فردای کنکوره حس یک آلوچه ی گاز زده رو دارم ! دلم واسه همه گنجیشک بود واسه همه
و من چه قــــــدر دلم میخواهد که گیس های نفر اول کنکور را بکـــــــشم !
دوبیتی های پیوسته!:
رنگ گندم
تست میزد مرا دو چشمانت مثل گاج عمومی انشا مشق می کرد غصه هایم را روی پرواز گیج شپ پره ها کوله پشتی ترین نگاهت را رو به سوی کرانه دوخته ای کفش هایت وداع می گویند تو به آنها مرا فروخته ای { پا به پا و مردد و خسته... ریشه ام را از آسمان کندم} ـ برو جانم قطارت آمده است من به این جاده دل نمی بندم حاصل جمع بستن من و تو شد زنی در لباس دامادی حال از تـــو فقط تو را دارم بی خیالش ، برو...تـــو آزادی {گریه کردی برای دوری من ! } شازده ! دوستی به بودن نیست از طـــلای وجود تو تنهـــــــا رنگ گندم برای من کافیـست توی جغرافیای چشمانت شهر محروم من کجاست ؟ کجا ؟ آنکه با من همیشه می ماند توی دنیا فقط خداست ، خدا ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* صدیقه ! شعر فوق که هیچی...شاعرش هم تقدیم به تو باد ** از همه ی کسایی که تو تختگی هم یاد ما کردن ممنونم و متشکرم و مرسی *** دلتون برام تنگ شده بود....نه؟
**** خدایا... به خدایی ات قسم که خدا تر از تو ندیدم
+
تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 11:44 نويسنده الهه ملک محمدی
|
در پهلوون خورشيد (براي پنج ماه) تخته شد!
ميروم كه لياقت دوستي با تو را پيدا كنم ميروم كه دانشجو برگردم... دعا كن مرا ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تا فرداي روز كنكور انساني 88 ياحق
(دوست ندارم براي اين پست كسي رو خبر كنم....ببخشيد
+
تاريخ یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 11:18 نويسنده الهه ملک محمدی
|
تولد اولين غزلم مبارك....
مي نويسم بهارتا برود،بغض پاييزي تو از يادم آخر اين برگ هاي سرگشته،ميدهد گاه گاه بر بادم و تو يك بيد خسته و مجنون،كه هميشه درخت بودي ومن... من خرابم،خراب!ميفهمي؟،من چگونه بگويم آبادم؟ هر طرف ميروم زمين هم هست،من كجا غير خاك را دارم؟ گاه ديوانه وار ميخندم،_پشت اين ميله ها چه آزااااادم! درد ابر و نگاه من يكي است،هر دومان گم شديم و بي تكليف آخرش هر دو كودكي گريان، اشك،اين نعمت خدادادم! آه اي آنكه اين مترسك را،توي اين مزرعه رها كردي من بهشتي دوباره ميخواهم،خلقتي از نخست ، بي آدم!! تو خدا ماندي و همان بالا...من ولي عشق از كفم ميرفت از تو يك دانه سيب كم شد و من، چه تقاصي به خاطرش دادم! همه ي سيب ها گنه كارند،من زميني نبودم و حالا...؟ كنجي از حجله گاه تبعيد، اين عروس هزار دامادم ! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نمي دونم چرا به نثر نوشتن توي وب اين همه برام سخت شده. يه رفیق اينجا دارم كه واقعا نوشتنش من رو به وجد ميآره. گاهي فكر ميكنم اگه بخواد بنويسه عجب نويسنده اي ميشه اينقدر راحت هرچيزي روكه تو زندگي تجربه كرده رو تو كلمات جا ميده كه .... ولي خودم جز تو دفتر دفتر خاطراتم،نثر رو با جون کندن مي نويسم!!! چرا؟ خيلي وقته شعر كودك نذاشتم سري به غلامرضا بکتاش بزنيد ياحق
+
تاريخ سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 9:50 نويسنده الهه ملک محمدی
|
خون چكه چكه روي دستهاي زمين وهيتلر تكرار ميشود... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پس کجاست عدل موعود ما؟ خدایا! منتظریم
+
تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 12:48 نويسنده الهه ملک محمدی
|
مي گم عجب زمستونيه... مثل دلهاي ما يخ!حالا گفتم "ما" جسارت نشه...مي خواستم بگم من ولي.. ولي چه كنم كه لاي تعصب و جهل وريا يخ زديم و آفتابي نيست.. همين اينجا كوفه!! نزديكاي زمستون1387 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حرفي نزن...سكوت!كلامي نمانده است! (عاشق نبوده اي كه بداني چه ميكشم) انگار در فشار مهيبي پر از ظلام در غربت زمين خدا نعره مي كشم اي استخوان به قعر گلويم خوش آمدي اي خار چشم من همه اش زير پاي توست قلبم شكست،تحفه نباشد حقيقي است اين قلب پاره پاره تمامش براي توست اما فقط بگو كه محمد كه را نشاند بر شانه تا هُبَل به نگاهش درك شود؟ فرياد ذوالفقار،خودش را علم كند تا كفر،در زبانه ي خشمش فلك شود دستان او كه دست مرا در خودش گرفت حجت براي آدم و عالم تمام كرد آخر به قلب خنجر ابليس كينه شد تا خون ميان مهر و نمازم قيام كرد اي چاه من به گوش تو اين قصه كافي است ازاين غدير تا به قيامت زمان گريست اين قطره هاي درد كه از ابر ميچكد مُهر يقين به غربت و تنهايي عليست...
_______________________________________________ عيدمون مبارك....
+
تاريخ سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 14:44 نويسنده الهه ملک محمدی
|
سلام تا حالا شده يه دوست خيلي عاقل تر از خودت داشته باشي...؟ منظورم يه دوستي مجازي نيست...چون اينجا همه از من عاقل ترن... دوستي كه ببينيش ....باهاش حرف بزني....بغلش كني ولي ولي خيلي از تو بلند تر باشه... وقتي ميگم خيلي يعني خيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلي هان.....؟! ............................................................................................................. به آناهيتا آروان ...
عشق در كاسه هاي گل سرخي تو چرا در قلم نميگنجي؟ خسته ام از سياه كاري ها دفترم شكل صورتت شده است تو چرا اين چنين عزيزي؟ها؟ دلم از دوری ات گرفته كمي بانگ اشكي به گوش مي آيد يك الهه براي تو مرده تو بيايي به هوش مي آيد خبري آمده ست از بالا يك تلگراف از گل سرخي... عشق پختم برات شهزاده عشق در كاسه هاي گل سرخي! قصه هايي كه مهربان هستند جاري از خنده هاي زيبايت آخ... كه گل نشانده شهريور بر سر جاي رد پاهايت همه ي واژه ها درون تو اند شعرو شوري هميشه بي همتا شعر من تحفه ايست ناقابل به عزيز دلم ،آناهيتا. ------------------------------------------------------------- دارم مث چي واسه كنكور ميخونم... غيبت ها اگه طولاني ميشه بي معرفتي ها اگه اضافه ميشه تو ببخش...
+
تاريخ جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 9:23 نويسنده الهه ملک محمدی
|
سلام گفتم بيايم بينم كسي هست كه مرا دوست داشته باشد حتي به انداره ي انگشت دستهايش
مادر دوباره من را بر كاغذي كشيده دختر به اين قيافه دنيا به خود نديده!! آخر چرا دماغم ناجور گشته و كج انگار مادرم داشت با عكس من سر لج موهاي من چرا پس همرنگ بال زاغ است؟ پس موژه هاي من كو؟؟ اين عكس يك كلاغ است؟؟؟ مادر به من نظركرد چشمش كه شك ندارد! با هر چه در توان گفت... _دستم نمك ندارد... راستی..... خیلی خیلی باتاخیر البته: عید همه مبارک
+
تاريخ یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 12:45 نويسنده الهه ملک محمدی
|
|
|