تبليغاتX
پهلوان خورشید

يالطيف

دلبر كه در كف او موم است سنگ خارا....

 

**************

 

سلام.

 

بارون باريد و نباريد....همچنان پهلوان خورشيد قصه سقف آسمون رو چسبيده....به

 

قول ما گيلاني ها..وا نمي ده آسمون رو.......

                                                                            

جديدا يه ذره تو دعا هامون دقيق شدم..

 

بعضي هامون خدا رو نصيحت مي كنيم

 

باور نمي كنيد...؟؟؟؟

 

خدا رحمت كنه قيصر(()) رو:               

 

چرا عاقلان را نصيحت كنيم

 

بياييد از عشق صحبت كنيم

 

تمام عبادات ما عادت است

 

به بي عادتي كاش عادت كنيم...

 

به جاي شكوه و گلايه بشينيم استغفار كنيم...و

 

           دو ركعت گلي را عبادت كنيم.

 

 

براي اينكه خدا بتونه بهمون نعمت بده بايد دستامون رو دراز كنيم ....

 

با خدا هم تكبر؟؟...

 

یاد صحیفه سجادیه افتادم......

 

چه اخلاصی......وای؟!!!

 

 نمي دونم مي دونيد يا نه ،  که اولين گناه تكبره.....

 

زماني كه شيطان نسبت به انسان احساس برتري كرد....

 

((چه پررو؟))

 

رها كنم...

 

.......................

 

و ديگه اينكه صاحب وب دچار مرض ثعب العلاج امتحان زدگيه...

 

دوران نقاهتش هم تا 23 خرداد طول مي كشه....

 

شرمنده ي كامنت هاي بي جواب.... ((سعی می کنم تا وقت هست بیام))

 

اين هم نفس هاي آخر:

 

نفس...

 

ن.ف.س

 

ن..ف...

 

ن..

 

...

 

؟

 

به وب تصویر من سر بزنید.....

امیدوارم از عکس ها خوشتون بیاد....

خوشا به حال چشم ضعیفی که پشت عینک نیست

 

این هم شعر....

 

 

تلفن همراه بابایی

 

چند روزی گم شده ست انگار

 

زل زده بابای غمگینم

 

خیره بر پهنای یک دیوار

 

باز میگویم در گوشش

 

شاید آن را گربه ای برده

 

مثل جوجوی قشنگ من

 

برده آن را گوشه ای خورده

 

یا که شاید برده آن را دزد

 

یا همین همسایه مان ....نورا

 

زود می خواهی برم آنجا

 

تا بگیرم نیشگون .....اورا؟

 

می زند بابا به روی من

 

خنده ای آرام و بی تردید

 

آن طرف یک موش بازیگوش

 

زیر جوراب پدر لغزید....

 

 

دعام كنيد....

 

ياحق 

 

 

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:40 نويسنده الهه ملک محمدی |

 

 

 

سلام....

 

هوا نفس نداره...خفه است

 

بي تكليف  ..

 

ابر بي بارون....

 

عين آينه ي دق

 

بهترين توجيه براي اعصاب خوردي هاي ماه اخير....

 

دلم بارون ميخواد...

 

دلم ميخواد عين كوچولوهايي كه واسه بستني و عروسك زار ميزنن...

 

بشينم  پاهام رو وسط خيابون دراز كنم و بزنم زير گريه كه خدا جون:

 

من بارون ميخوام

 

 

رحمت خدا

 

 

امشب دوباره باران

 

مهمان خانه ي ماست

 

شليك قطره هايش

 

امشب ترانه ي ماست

 

انگار باز رفته

 

در چشم ابر يك چيز

 

اي باد فوت كن زود

 

در چشم ابر يك ريز

 

شايد كه پوست كنده

 

آن يك پياز كوچك

 

از اشك هايش حالا

 

خنديده قلب كودك

 

يا اينكه گريه كرده

 

از دست شوهرش ابر

 

اينطور مي زند او

 

با رعد بر سرش ابر

 

آخر نشد بفهمم

 

چي حكم اشك ها بود..!؟

 

تا اينكه گفت مادر

 

اين رحمت خدا بود

 

 

 

 

 

  يه كار قديميه...

 

واسه اون اولا  كه گمان ميكردم شاعرم.......

 

و

 

حالا........................!

 

 *******************************

 

 واسه شكستن بغض ابر دعا كنيم...

 

وگر نه بغض توگلوش عود ميكنه يه دفعه عقده اي ميشه بچه ام!

 

ياحق.

 

+ تاريخ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:54 نويسنده الهه ملک محمدی |